عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

39

شرف النبي ص ( فارسي )

پايان سبق مىبرد ، و زنان همه متعجب مانده . و مرا آواز مىدهند و مىگويند : اى دختر بو ذؤيب ، اين نه آن ماده خرست كه تو داشتى و بر مىنشستى چون با ما مىآمدى ، و چنان سست مىآمد . امروز كارى عظيم افتاده است كه چنين مىرود . ايشان مىگويند و من مىشنوم كه ماده خر سخن مىگويد كه بلى كارى عظيم ، و چه كارى عظيم . خداى تعالى مرا زنده كرد پس از آنكه مرده بودم ، و فربهى داد پس از آنكه لاغر بودم . ( 1 ) واى شما اى زنان بنى سعد ، شما در غفلتى عظيم‌ايد ، شما چه دانيد كه بر نشستن كيست بر پشت من ، خاتم پيمبران و سيد مرسلان و بهترين خلق اولين و آخرين و دوست رب العالمين است . اين بگفت و برفت . و در هيچ منزل از منازل بنى سعد فرو نيامدم الا كه خداى تعالى آنجا گياه بسيار برويانيد و خير بسيار پديد آورد . چون پيغمبر صلى الله عليه پيش من بود ، خداى تعالى بركتى در چهار پايان و گوسفندان من پديد آورد چنان كه در قوم من هيچ كس را چندان شير و گوسفند نبود كه مرا و گله‌هاى بسيار با ديد آمد ، و مردمان بنى سعد همه شبانان خود را مىگفتند كه گوسفندان بدان چراگاه بريد كه گوسفندان حليمه‌اند كه ايشان را شير و نسل بيشترست . ايشان نيز گله‌ها به چراگاه من مىآوردند و بركات محمد بديشان نيز برسيد . و گوسفندان ايشان بسيار شد ، و ما پيوسته بركات از محمد مىدانستيم . ( 2 ) و خداى تعالى محبتى بر وى انداخته بود كه هر كس كه او را مىديد از خرمى خود را نگاه نمىتوانست داشت . و خداى تعالى مرا خير بسيار بداد چنان كه از آن نعمت بر قوم خود ايثار مىكردم ، و ايشان نيز در نعمت مىبودند . چون نزديك آن بود كه سخن گويد ، ازو سخنى عجيب شنيدم ، گفت : اللّه اكبر اللّه اكبر الحمد للّه رب العالمين . و من پيوسته با محمد در راحت و نعمت و آسايش بودم . هرگز بولى و غايطى از آن او نشستم ، و او را در روز وقتى معين بودى كه وضو كردى و تا ديگر روز معاودت نكردى ، و تا او شير مىخورد از شوهر پرهيز